چند روز بهم ریختم شدید.دلم گرفته انقدر گریه کردم و ب خدا گلایه.اخه تو این دنیا ب این بزرگی چرا زندگی من اینجوریه.ی عمر بزارم واسه ساختن ارزوهام و زندگیم یهو مردی ک همسرته از چشمات بیشتر بهش اعتماد داری رو سرش قسم میخوری.یهو بهت خیانت کنه اونم با کی.کاش یکی از من بهتر....ی زن افغانی متاهل ک من هم سن پسر بزرگش بودم.خدایا خودت شاهدی هیچی واسه زندگیم کم نذاشته بودم.هر سازی زد رقصیدم من دیگه من نبودم.هر چی همسرم خواست شدم.شاید اشتباهم اینجا بود.از جاش در اومد.خودش رو گم کرد.اون زندگی رو دادم بهش.زدم بیرون خودت دیدی از صفر شروع کردم با چ سختیا ک جنگیدم.الان ی در خیر و شادی بهم نشون بده.خسته شدم.دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و اعتماد کنم.خودت کمکم کن
برچسب:
نویسنده: هیراد حبیبی
تاريخ: سه
شنبه
5 ارديبهشت
1402 ساعت: 2:10